
گذار از تفکر قرون وسطی به اومانیسم رنسانس
تفکر قرون وسطایی اعتقادی به روابط اتفاقی نداشت و تمامی وقایع را متاثر از قدرتهای فوق بشری میدانست و سوالهایی در پی یافتن دلایل را ناشی از ضعف یا عدم ایمان او میپنداشت. بر این باور بود که معجزه میتواند اتفاق بیفتد و حقیقت ممکن است روشن شود اما فقدان دانش در رابطه با اکثر واقعیتهای اولیه و اساسی کاملا محسوس بود. همان طور که زمین را کروی نمیدانستند چرا که آن را مسطح و تخت میدیدند و در صورتی که کشتیها از ساحل بسیار دور میشدند یا بر نمیگشتند عامه مردم گمان میکردند کشتی از لبه زمین سقوط کرده است. گسترش مکتب انسانگرایی یا همان اومانیسم این ایده را ترویج کرد که انسان میتواند ماهیت هر واقعیت بدیعی را زیر سوال ببرد و حتی میتوان بدن انسان را به منظور شناخت آناتومی و نحوه عملکرد آن مطالعه کرد. آزمایش برای یافتن علت و معلول و توصیف دقیق آن، پایه و مبنای تمام علوم مدرن است که به واسطه توسعه صنعت چاپ، حقایق بسیاری را در دوران رنسانس برای بشر روشن ساخت.

علاقه به تاریخ و بازآفرینی دوران باستان
رنسانس علاوه بر کنجکاوی علمی، در پی هویت تاریخی بشر به عنوان بارزترین وجه خود بود. همان طور که از معنی لغوی آن بر میآید، تولدی مجدد بود که خرد و مهارت فراموش شده دوران باستان را بازآفرینی میکرد. جریان انسانگرایی در روم و یونان باستان مکتب غالب آن روزگار بود. اشخاص شهیری از جمله ارشمیدوس، افلاطون و اقلیدس آثار مکتوبی در زمینههای فلسفه، ریاضیات، شعر و نمایشنامه از خود بر جای گذاشتهاند و در دوران رنسانس الهامبخش ایدههای فراوانی شدند و مقالات ویتروویوس، معمار رومی، و خرابههای رومی منبعی غنی برای هنر معماری شد.
شاید بتوان این بازگشت به گذشته و محرک بودن آن در این جریان را نوعی پارادوکس در تفکر مدرن دانست. اما این تمایل به تاریخ در رنسانس را نباید نوعی پسرفت محسوب کرد بلکه باید آن را نوعی کنجکاوی در دانش گذشتگان به شمار آورد که هدفش استفاده از پیشرفتها و موفقیتهای آنها به عنوان سنگ بنای آیندهای پیشرفته بود. المانهای باستانی را میتوان در بسیاری از آثار دوران رنسانس یافت. البته این به معنای بازآفرینی آثار امپراتوری روم نبود و بر خلاف جریانهای التقاطی و احیاگری در پی تقلید و کپیبرداری نیز نبود. ساختمانها، نقاشیها و مجسمههای این دوران موید این نکتهاند و تنها از مفاهیم دوران باستان اقتباس شدهاند.



