رضا بانگیز، نقاش و مجسمه ساز

رضا بانگیز متولد ۱۳۱۶ در تهران است. او ۶۵ سال است که به حرفه‌ی نقاشی و مجسمه‌سازی مشغول است. بانگیز به نقاشی‌های سیاه و سفیدش شهره است. در آستانه‌ی هشتاد سالگی این هنرمند، خبرنگار ایلنا با او گفت‌وگویی داشت.

روزهای هنرستان پسران

مادرم گه‌گاه روی شیشه حکاکی می‌کرد. شیشه‌ها را تراش می‌داد. پدرم نیز یک دوره‌ای پاریس رفته بود و روی شیشه‌ نقاشی می‌کرد. منتها خط می‌انداخت. من هم از بچگی به کارهای هنری علاقه داشتم. کلاس دهم دبیرستان بودم که یک ‌روز در روزنامه‌ای دیدم که نوشته: هنرستان هنرهای زیبای پسران، هنرجو می‌پذیرد. به همین ترتیب شد که رفتم آنجا و ثبت نام کردم. پرویز تناولی و سهراب سپهری از ما جلوتر بودند. من چون هنرستان را از نیمه شروع کرده بودم، به خاطر همین، دو سالی که هنرستان نخوانده بودم را دوباره مجبور شدم دوباره بخوانم. به همین دلیل چند سالی عقب افتادم. خدا رحمت کند سپهری، گه‌گاهی می‌آمد تا هم الخاص را که معلم ما بود، ببیند و هم ما را. ما خودبه‌خود به او احترام می‌گذاشتیم. با روحبخش و مهدی حسینی و زنده‌رودی هم‌دوره بودیم. پیلارام و عرب‌شاهی در کلاس‌های بالاتر بودند.

هانیبال الخاص تازه از آمریکا برگشته بود. ایشان با مارکو گریگوریان هر دو از اساتید ما بودند. آقای الخاص و مارکو خیلی به ما بها می‌دادند و ما را تشویق می‌کردند. الخاص آمریکایی‌ها را دعوت می‌کرد ایران تا بیایند و کارهای ما که شاگردانش بودیم را ببینند. این خیلی برای ما اهمیت داشت. الخاص مهمانی می‌داد؛ همه‌ی دختر پسرهای جوان را دعوت می‌کرد. اصلاً ما چنین معلمی را هیچ‌وقت ندیده‌ بودیم. چه معلمی چنین کاری می‌کرد؟ از طرف دانشکده‌، به ما بهترین قلم‌موها و رنگ‌ها را مجانی می‌دادند. از آثار ما جوان‌ها نمایشگاه می‌گذاشتند. بعد هم یک روز خبرش می‌آمد که مثلاً دو اثر از ما فروش رفته است. حالا شاید کارهامان هم به درد نمی‌خورد، ولی همان خریدن، ما را تشویق می‌کرد. بعدها می‌فهمیدیم که آیدین آغداشلو که مسئول دفتر مخصوص بود، کارها را برای آن دفتر خریده. فقط هم کار من نبود. کار خیلی‌ از بچه‌ها را می‌خریدند. همین امر، در ما ایجاد علاقه و کار می‌کرد.

دوره‌ی هنرستان‌ بودیم که «خانه‌ی جوانان»، یک مسابقه‌ی نقاشی برگزار کرد. چهار نفر برنده شدند، که من هم جزوشان بودم. به عنوان جایزه، ما را به مناطق نفت‌خیز خوزستان برای بازدید بردند.

اولین بورس تحصیلی‌ای که گرفتم، به انگلستان بود. هنوز خیلی جوان بودم. در آنجا به موزه‌های نشنال گالری و موزه‌ی مادام توسو رفتم که خیلی عالی بود. مرحوم دکتر هاکوپیان، رئیس آموزش هنرهای زیبا برای گرفتن این بورس و تهیه‌ی ویزای سفر، بسیار مرا کمک کرد. ولی آنجا به خرج خودم بودم، به خاطر همین چندان نمی‌تواستم خرج کنم. تنها ارمغان من از آن سفر، کشفِ یک دنیای نو به همراه آداب معاشرت و تربیت تازه بود.

بورس بعدی‌ام، بورس یک‌ساله‌ به پاریس بود که در سال ۱۳۵۰ از طرف دفتر مخصوص گرفتم. من یک دوره‌ی ۱۶ تایی مجسمه ساخته بودم. چون دفتر مخصوص از این مجسمه‌ها خوش‌اش آمد، بورس یک‌ساله‌ی پاریس را به من دادند. این بورس، هر سال به دو هنرمند تعلق می‌گرفت. در این بورس، من با حسین کاظمی همراه بودم. در پاریس، به کلاس‌های شبانه می‌رفتیم.

رضا بانگیز، نقاش و مجسمه ساز

ماجرایی هزارتو از مجسمه‌سازی رضا بانگیز

کارهای مجسمه‌ام در دو دوره خلاصه می‌شود؛ یک‌بار پیش از انقلاب و یک‌بار هم بعد از انقلاب.

اواخر دهه چهل بود که یک‌سری مجسمه‌ی سفالی ساخته بودم. این مجسمه‌ها ۱۶ تا بود. آن‌‌ها را در اصفهان کار کرده بودم، و با کامیون آورده بودم تهران. این مجسمه‌ها طی نمایشگاهی که از سوی اداره‌ی هنرهای زیبا، در پارک لاله برگزار می‌شد، به نمایش درآمدند. فرح هم از کارها دیدن کرده بود. از کارها خوشش آمده بود و به دفتر مخصوص گفته بود یک بورس تحصیل پاریس به من بدهند، که پیشتر اشاره کردم.

دومین دوره‌ی مجسمه‌سازی‌ام، به همین چند سال پیش برمی‌گردد؛ که باز هم به نوعی مسببش همان مجسمه‌های ۵۰ سال پیشم بود. ماجرا از این قرار است که یک‌شب آقایی به من زنگ زد و گفت که آقای بانگیز می‌خواهم شما را ببینم. فردا قرار شد بیاید خانه‌ی ما. آن آقا گفت خلبان است و در قطر زندگی می‌کند. فردای آن روز به خانه‌ام آمد و مرا با اصرار به دفتر خودش برد. آنجا که رسیدیم شروع کرد تمام دفترش را به من نشان دادن. وقتی به طبقه بالا رسیدیم، دیدم یکی از همان مجسمه‌های ۵۰ سال پیشم آنجاست. من بعد از انقلاب، دیگر نفهمیدم برای آن مجسمه‌ها چه پیش آمد. چند تا از مجسمه‌هایم را دفتر مخصوص خریده بود. از مجسمه‌ها بی‌خبر بودم. تا این‌که آن روز، در خانه‌ی آن آقا دیدم. به من گفت: شما را آوردم اینجا تا همین مجسمه را نشان‌تان دهم. بعد هم بسیار اظهار تمایل کرد که ای کاش من باز هم از این مجسمه‌ها کار کنم تا او نمایشگاهی از مجسمه‌هایم را برگزار کند. من هم گفتم که دیگر از این کارها انجام نمی‌دهم، ولی حالا که شما اصرار دارید، به یک شرط خواسته‌تان را برآورده می‌کنم؛ اینکه من مجسمه‌ها را می‌سازم، ولی شما در روز آخر مجسمه‌ها را ببینید. در پروسه‌ی ساخت اجازه سر زدن به کارگاهم را ندارید. آن آقا هم در جا پذیرفت. نتیجه‌ی آن، نمایشگاهی شد که پارسال در گالری ایران‌شهر برگزار کردیم. این آقا، همه‌ی کارها را پیش‌خرید کرد.

بعدها من از ایشان پرسیدم که شما این مجسمه‌ها را از کجا آوردید؟ اول نمی‌گفت. با اصرار زیاد بالاخره گفت که روزی یک نفر به من زنگ زد و گفت، بیا سر چهار راه فلان، یک عتیقه‌فروشی هست که یک مجسمه‌ای دارد که هیچ‌کس از آن سر در نمی‌آورد، تو بیا ببین می‌توانی بفهمی این اصلاً چیست؟ من هم رفتم و آن را دیدم. مجسمه را بالاپایین کردم تا توانستم زیر مجسمه یک نشانی پیدا کنم، که وقتی دقت کردم دیدم نوشته بانگیز. گویا این مجسمه را، بچه‌‌های یک آقازاده‌ای به آن عتیقه‌فروشی برده بودند و به قیمت پایینی فروخته بودند. عتیقه‌فروش هم مجسمه را ۵۰ میلیون برای فروش گذاشته بود. آن آقا گفت که در نهایت توانستم  آن را به قیمت ۳۵ میلیون بخرم.

این آقا همین‌طور دنبال من بود تا اینکه طی سفری به کانادا از نمایشگاه نقاشی دخترخانمی دیدن می‌کند. این آقا از تابلوهای این دخترخانم خیلی خوشش می‌آید. ازش می پرسد که استادت چه کسی بوده؟ او هم می‌