به مناسبت برپایی نمایشگاه نقاشی، گرامر و مجسمه شهاب طایفه مهاجر در نگارخانه آریا دوشنبه های هنرهای تجسمی این هفته را به این هنرمند می پردازیم. برای آشنایی بیشتر با شهاب طایفه مهاجر با گزارش "تک‌چهره مرد هنرمند در حرکت" به قلم رضا یاسینی همراهمان باشید…

شهاب طایفه مهاجر

تک‌چهره مرد هنرمند در حرکت

اول‌بار در اوایل آذرماه ۱۳۹۴ با شهاب طایفه مهاجر فرصت ملاقاتی دست داد. مجسمه‌ساز و نقاشی که بیش از ۴۰ سال است که ایران را ترک کرده و در فرانسه زندگی می‌کند. در این سال‌های غیاب اما، شهاب مدام مشغول کار بوده، و حاصل آن نمایشگاه‌های متعددی است که در هلند، فرانسه، آلمان، اسپانیا، ایتالیا، نروژ و آمریکا تاکنون برپا کرده است.

در یکی از روزهای برفی هفتۀ سوم آذر ۱۳۹۴، فرصتی دست داد که با شهاب پای میزِ گفت‌وگو بنشینیم، تا نخستین متن فارسی و معرف او به فارسی‌زبانان باشد. او برای برپایی نمایشگاهی از آثارش در گالریِ گلستان از فرانسه به ایران آمده بود و هنوز در آن چند روزی که تا برپایی نمایشگاهش وقت داشت همچنان در خانهٔ خواهرش در پاسداران مشغول ساخت‌ و پرداخت مجسمه‌های آهنگی‌اش بود. این دومین باری بود که پس از هجده سال آثار او دوباره در ایران به نمایش گذاشته می‌شد. حالا پس از دور زدن دنیا و برپاییِ نمایشگاه‌های متعدد، شهاب به نقطهٔ آغاز خود بازگشته است. و این حرف پُر بیراه نیست وقتی بدانیم که او در هنر ستایشگر حرکت است، درست همچون عمری که داشته.

در اردیبهشت‌ماه ۱۳۹۵، دیگربار آثار شهاب در ایران به نمایش درآمد. این‌بار گالری جانا، میزبان آثار شهاب بود.

در نهایت، تصمیم بر این شد که مصاحبه را به گزارشی صرف مبدل کنیم. پس سؤال‌ها خط خوردند.

شهاب طایفه مهاجر

شجرنامه

اجداد من از چهار نسل پیش، از قفقاز روسیه به ایران آمدند. پسوند مهاجر هم، به همین خاطر داریم. فامیل اصلی ما یَموت بوده، البته از طرف پدری. مادرم تهرانی بود. من ۲۹ آبان ۱۳۳۰ در تهران، پشت خیابان ژاله، نزدیکی‌های مجلس و مسجد سپهسالار به دنیا آمدم. ما پنج برادر بودیم با یک خواهر. چون پدرم نظامی بود، دوران کودکی من در سفر گذشت. بنا بر مأموریت‌هایی که به پدرم می‌خورد، یک‌چند سالی در کرمانشاه، مشهد، بجنورد، بیرجند و قوچان زندگی کردیم. این سفرها همین‌طور ادامه داشت تا من ۱۵سالم شد و دوباره برگشتیم تهران.

پدربزرگ من نظامی بود. به همین خاطر، سه پسرش را به مدرسۀ نظام فرستاد. پدرم، عزت‌الله، سرِ دکتر شدن داشت، ولی سرلشکر شد. اسدالله، عموی دیگرم، رئیس گارد شاهنشاهی سابق شد، و آن‌یکی عمویم هم سرهنگ شد، ولی در هنرهای زیبا تحصیل کرده بود و نقاشی هم می‌کرد. نصرالله طایفه‌مهاجر درواقع سرهنگِ نقاش بود. در مسابقه‌ای هم مدال طلا گرفته بود. عمویم چیزهایی می‌کشید شبیه کار هنری ماتیس یا مثلاً طبیعت‌های بی‌جانی که هنوز گَرد روی انگور نشسته. یا حمام زنانه. گه‌گاه به عمویم می‌گفتم: «تو چرا این‌قدر شبیه عکس نقاشی می‌کنی؟» آن‌موقع علاقه‌ای به نقاشی‌های کلاسیک نداشتم. دلم می‌خواست چیزی واقعاً از درون تراوش کند و ربطی به موقعیت‌های خارجی نداشته باشد.

با این‌که از یک خانوادهٔ نظامی بودم، هیچ‌وقت خانواده با من مخالفت نکرد که چرا هنر. پدرم خیلی آدم دموکرات و عجیبی بود. خرج تحصیل مرا تا ماهی هزار فرانک می‌فرستاد فرانسه تا بتوانم به تحصیلاتم ادامه بدهم.

آثار شهاب طایفه مهاجر

اولین‌ها

اولین مجسمه‌هایی که ساختم با قیرهایی بود که از بام خانه‌مان در اثر تابش آفتاب آویزان می‌شد. بعدها با خاک رُس یا گِلی که اطراف خانه‌مان بود مجسمه‌هایی می‌ساختم. چیزهای کُمدی‌ـ‌درام، مثل اشک‌ها و لبخندها، از توی گِل درمی‌آوردم. در واقع یک نوع نقش‌برجسته‌هایی از صورت می‌ساختم. کم‌کم شروع کردم به گِل‌کاری و سرامیک، و این‌جا بود که به خصوصیت گل پی بردم، از این قرار که هرچه به زمین می‌زدم، پخش می‌شد و کمی فرم می‌گرفت. این فرم‌ها را من آن‌قدر در جهت‌های مختلف ادامه دادم تا یک فُرم آیرودینامیک، شبیه کارهای بِرانکوزی، تولید شد. کمکم شروع کردم توی آنها را تراشیدم. گل که خشک می‌شد، کنده‌کاری‌اش می‌کردم.

دبیرستان که بودم، یک‌بار در مسابقه‌ای در رشتهٔ نقاشی پاستل شرکت کردم و اول شدم. آقای غلامحسین نامی از داوران مسابقه بود. رشته‌های مختلف دیگری هم بود. حدود پانزده روز ما را به شمال بردند. جایی بود که هر شب برنامه‌های هنری مثل تئاتر و موسیقی داشتیم. بعد مقاله‌ای در روزنامه نوشتند: «شاگرد فعال، آقای شهاب طایفه‌مهاجر» با عکس و تفصیلات که هنوز هم دارم.

آن‌زمان یک کلکسیون فرانسوی بود که کتاب‌های جیبی تمام سبک‌ها را شامل می‌شد. کتاب‌فروشی‌ای بود در نزدیکی‌های سفارت روسیه در خیابان فردوسی. از هنر افریقایی گرفته تا دادائیسم و سوررئالیسم و امپرسیونیسم همه را داشت. تک‌تک هنرمندها در این مجموعه بودند. کلکسیون من، همین کتاب‌ها بود. چون آن‌موقع زبان فرانسوی بلد نبودم، تصویرخوانی می‌کردم و به این ‌ترتیب به رشد فکری خودم ادامه دادم. برنامهٔ جمعه‌های ما سینما بود و تئاتر و گالری‌های نقاشی یا مجسمه‌سازی. هر جمعه با احمد دستوری‌مقدم که الآن آرشیتکت و عکاس است به گالری‌ها و تئاتر و سینما می‌رفتیم. مثلاً گالری آقای دریابیگی بود. یکی‌دو پله می‌خورد، می‌رفت پایین. خودش همان‌جا نقاشی می‌کرد، همان‌جا هم می‌فروخت.

یادم است آن‌موقع‌ها یک سینمایی هم بود به‌اسم شهرفرنگ که اگر اشتباه نکنم حوالی خیابان تخت‌طاووس (مطهری فعلی) بود. من بعضی فیلم‌ها را چندین و چند بار آن‌جا دیدم. مثلاً فیلم «هشت‌ و نیم» یا «ساتیریکون» اثر فلینی یا فیلم‌های دیگر مثل «مُهر هفتم» از اینگمار برگمان یا «عقدۀ ادیپِ» پازولینی را به زبان اصلی آن‌جا دیدم. خیلی برایم جالب بود، چون با این‌که زبان نمی‌دانستم، خیلی از دیالوگ‌ها را می‌فهمیدم و چیزهای جالبی در زبان کشف می‌کردم. علاقه به زبان از همان زمان برایم به وجود آمد. به این نتیجه رسیدم که می‌شود یک ‌سری چیزها را فهمید، بدون این‌که حتی زبان بدانی.

قبل از این‌که دیپلم بگیرم، رفتم برای معرفی خدمت نظام. چون وزنم ۴۲ کیلو بیشتر نبود، معاف شدم. انحراف بینی و صافی کف پا هم داشتم. آخر سر ۴ نمرۀ منفی هم به‌خاطر ضعف عمومی برایم نوشتند. در ایران تحصیلاتم را ادامه دادم تا دیپلم ریاضی گرفتم. این‌ها گذشت تا سرانجام سال ۱۳۵۰ کنکور دادم و از بین ۱۵۰۰ نفر هفتادم شدم، ولی دانشکدهٔ هنرهای زیبای دانشگاه تهران شصت نفر بیشتر نمی‌گرفت. چون نتوانستم وارد دانشگاه بشوم، تصمیم گرفتم برای تحصیل به فرانسه بروم.

آثار شهاب طایفه مهاجر

اول ژانویۀ ۱۹۷۴

پیش از رفتن به فرانسه، حدود ده روزی رفتم فلورانس پیش برادرم، داریوش. او در دانشگاه هنرهای تزئینی در تهران دیپلم گرفته بود. داریوش هشت سالی از من بزرگ‌تر است. او در آکادمی فلورانس، در دانشکدهٔ هنرهای زیبا، درس خوانده بود. اول از همه وارد رم شدم. اولین باری بود که این بناهای عظیم را با آن نورپردازی‌های حیرت‌انگیز می‌دیدم، مثل این‌که وارد یک شهر ـ موزه شده بودم. آن‌جا برادرم را ترک کردم و در اول ژانویهٔ ۱۹۷۴ برای اولین ‌بار وارد پاریس شدم. بعد از رسیدن به پاریس، حدود دو ماه بعد به بُزانسون رفتم و آن‌جا شروع به زبان‌آموزی کردم.

خلاصه این‌ها که گذشت، با آن سابقه به فرانسه رسیدم. سابقه‌ام خوب بود. از پاریس وارد دانشکدهٔ هنرهای زیبای بزانسون شدم. در آن‌جا، ششصد فرانکم خرج کلاس زبان می‌شد. می‌ماند چهارصد تا. دویست تا هم می‌دادم برای اتاقی که در مکان راهبان مرد و کشیش‌ها به من داده بودند. در اتاقم، یک میز بود با یک صندلی و یک تخت و یک کمد و یک چراغ چهل‌واتی. از دویست تای مابقی، صد تا هم پول غذایم می‌شد. کمی اقتصادی رفتار کردم و یک رادیو خریدم. رادیو شد معلم خانگی من.

بعد از آن، برای تحصیل هنرهای تزئینی در کلاس‌های شبانه از شهر بزانسون به نیس رفتم. بعد هم مردم‌شناسی هنر خواندم. مدتی این رشته را ادامه دادم، اما دیدم که برایم سخت است؛ زبانم به‌اندازهٔ کافی کامل نبود.

آثار شهاب طایفه مهاجر

در خانهٔ آقای پُل هِرویُو

با یکی از دوستانم، برای جشنی از نیس راهی اِکس‌آن‌پِروانس شدیم. اکس‌آن‌پروانس به‌نظرم خیلی جالب‌تر از نیس آمد. من دوازده سال اکس‌آن‌پروانس بودم. اما پیش از آن، دو سالی در شهر نیس ماندم. از این دو سال، بیش از یک سالش را پیش یکی از بزرگ‌ترین گالریست‌ها و کلکسیونرهای شهر نیس زندگی کردم، یعنی آقای پُل هِرویُو. آن‌ها دو ویلا و یک خانهٔ نگهبانی داشتند. من خانهٔ نگهبانی را اجاره کردم. خانوادهٔ آقای پل هرویو به‌قدری شیفتهٔ آثار هنری بودند و کلکسیون داشتند که حتی روی مبل و میز و صندلی هم نمی‌شد نشست که مثلاً یک کار پیکاسو بود، یا از این مجسمه‌های چوبی خیمهٔ افریقایی. خانه‌شان خیلی عجیب شلوغ بود. این آدم یکی از بزرگ‌ترین کلسیونرها و گالریست‌هایی بود که فقط هفده دفعه در فستیوالِ بَزِل در سوئیس شرکت کرده بود. در این فستیوال، هرکسی را راه نمی‌دادند. به‌هرحال، این‌ها با من خیلی انس گرفتند و تابستان‌ها مرا با هنرمندهای مختلف آشنا می‌کردند، مثلاً آقای جیمز کونیا یا ماکس پاپارْت. این‌ها هنرمندان آن دوره بودند. یا مثلاً سِرج هِلِنو که بزرگ‌ترین نقاش اهل مارتینیک بود. مهم‌تر از همه هِنری گوئِتز بود که از او گراور به‌سبک جدید را یاد گرفتم. این روابط باعث شد که من خیلی از این افراد را بعداً به شهر خودم دعوت کنم و در مرکز هنری‌ای که در شهر نای ساختم برایشان نمایشگاه بگذارم. این مرکز هنری من یک آسیابِ آبی قدیمی پنج‌طبقه است که سال ۱۹۹۸ خریدمش. هم خانه‌ام است و هم نمایشگاه‌هایم را در آن برگزار می‌کنم. قدمت این آسیاب به سال ۱۹۰۵ برمی‌گردد.

من تا پیش از رفتن به اکس‌آن‌پروانس، در فرانسه کمی جامعه‌شناسی خواندم، کمی هم هنرهای تزئینی. اما در اکس‌آن‌پروانس، هنرهای تجسمی خواندم که نصفش تئوری است و نصفش عملی: تاریخ هنر است و آتلیه‌هایی برای کارهای دستی. مثلاً حجم، طراحی، نقاشی و این‌جور چیزها.

سرامیک و تکنیک‌های چاپ فلزی و سنگی و ابریشمی را در دانشگاه هنرهای زیبا در مارسی فرا گرفتم. اما چرا مارسی؟ زمانی کارهایم را تعطیل کردم تا بروم به اکس‌آن‌پروانس هنرهای زیبا بخوانم. آن‌جا کنکور داشت. در نیس، دو دفعه کنکور دادم. هی کنکور می‌دادم و رد می‌شدم، تا این‌که با یک معمار فرانسوی آشنا شدم به نامِ مارتین مَتْیو که از یک خانوادهٔ نقاش و معمار بود. آشنایی با او سبب شد به مارسی راه پیدا کنم، چون متیو به من گفت دانشگاه مارسی کنکور نمی‌خواهد. به‌هرحال توانستم لیسانسم را با امتیاز بالای A از دانشگاه مارسی بگیرم. این واقعاً برای من افتخار بزرگی بود، چراکه فهمیدم در چه جریانات مختلفی بوده‌ام. دو دفعه هم بیشتر نمی‌شد امتحان داد. اگر بار دوم رد می‌شدم، دیگر نمی‌توانستم لیسانس بگیرم.

این‌جا بود که گِل‌کاری‌هایی که در ایران می‌کردم دوباره به ذهنم آمد. دوباره شروع کردم به حرکت دادن گل و به یک تئوری مثلثی رسیدم: action، reaction and reflection. یعنی حرکت، بازدهی حرکت و تفکر. این باعث می‌شود شما شروع کنید به پیاده کردنِ فُرمی، روی یک گولهٔ گِل. آن‌قدر می‌زنید به زمین و می‌چرخانید که حباب‌های گل از بین برود تا بعداً که توی کوره رفت نترکد.

آثار شهاب طایفه مهاجر

آن دریافت‌های ناب

چون قبلاً چاپ را روی صفحه‌های فلزی کار کرده بودم، شروع کردم به زدن فرم‌هایی روی صفحه‌های فلزی کنده‌کاری شده. در این صورت، تصویر آن کنده‌کاری‌ها روی گل منعکس می‌شود، مثل اولین سکه‌هایی که از گِل تولید شده بود. این‌ها را روی مجسمه‌هایی شبیه ماهی، سرنیزه یا فرفره می‌ساختم. خیلی از این فرم‌های آیرودینامیک قبلاً در ایران هم تجربه‌اش را داشتم. به یاد می‌آورم یک فستیوال بین‌المللی کارهای سرامیکی بود. یک سوئیسی دقیقاً یکی از کارهای مرا با همان فرم انجام داده بود، چراکه او هم از بطن کار به همین نتیجه رسیده بود که چگونه این فرم تولید می‌شود. ما بدون این‌که با هم تماسی داشته باشیم به یک نقطه رسیده بودیم. همین نکته دربارهٔ تمدن‌های قدیم هم صادق است. مثلاً در نقش‌ونگارهای تمدن ایرانی چیزهایی پیدا می‌کنیم که شبیه تمدن سوئدی است. این خیلی برای من جالب است. در ایران طرح‌هایی بود که روی سنگ حک شده بود. دقیقاً شبیه آن‌ها را در سوئد هم پیدا کردم. سوئد و ایران خیلی به هم ربطی ندارند، ولی یک وقت‌هایی است که می‌بینید فکر آدمی به جایی می‌رسد که فکر دیگری هم رسیده، و این همان مسئلهٔ رشد تمدن‌هاست.

آثار شهاب طایفه مهاجر

سندباد بحری و شندباد شهری و جندباد جحری و…

در سال ۱۹۸۲، در شهر مارسی، ضمن آماده شدن برای فارغ‌التحصیلی از دانشگاه هنرهای زیبا، تئاتر «سندباد بحری» را با چند گروه دیگر مثل نقال و هنرپیشه و موزیسین در فضایی آزاد به روی صحنه بردیم. سه ماه روی این پروژه کار کردیم و یک روز اجرا داشتیم. در طول این سه ماه، دولت انبار عظیمی در بندر مارسی برای کار در اختیار ما گذاشته بود. تمام مجسمه‌ها و عروسک‌ها و پرسوناژهای این تئاتر کار من بود. یک بالن درست کردم به‌ارتفاع نُه متر. دیو و پرنده و جوجه و خیلی چیزها ساختم. از قضا، نقش جوجه هم به خودم افتاد و بازی کردم.

آثار شهاب طایفه مهاجر

در اهمیت آتلیه

درسم که تمام شد، دیگر آتلیه نداشتم. تحصیل که تمام می‌شود، آدم انگار یک‌هو می‌افتد توی خیابان. از خیلی چیزها محروم می‌شوی، از جمله آتلیه. من هم بالاخره در مارسی درسم تمام شد و به اکس‌آن‌پروانس برگشتم. از طریق یکی از دوستانم که در یک بیمارستان روانی در اکس‌آن‌پروانس کار می‌کرد، به این بیمارستان راه پیدا کردم. این بیمارستان به‌اندازهٔ یک شهرِ بزرگ بود. تجربهٔ این کار سبب شد روابط هنر و جامعه را از نزدیک درک کنم. دو سال (از ۱۹۸۲ تا ۱۹۸۴) در آن‌جا کار کردم. یک سالن بزرگ ۱۲ در ۸ متر، با حمام و تراس و باغ، در اختیارم گذاشتند که چهار ساعت در هفته آرت‌تراپی یا هنردرمانی کنم. این موقعیت خوبی بود که یک آتلیهٔ بزرگ داشته باشم. دستگاه پِرِس هم داشتم، یک پرس گراور که خیلی هم سنگین بود و قابل‌حمل نبود. این را گذاشتم وسط آتلیه و شروع کردم به کارهای بزرگ و نقاشی کردن.

در آن‌جا ما چند تا نقاش بودیم. یک نفر آلمانی بود که کارهای کمی کلاسیک‌تر درس می‌داد. زن و شوهری بودند که روی کار هنرمندان بزرگ کار می‌کردند. آن‌ها دیوانه‌ها و پرستارها و همه را قاطی می‌کردند و مثلاً یک نقاشی بزرگ وِلَس‌گز را برمی‌داشتند و پرتره‌های خودشان را به‌جای پرتره‌های اصلی می‌گذاشتند. اتوپرتره‌ها را دوباره بازسازی می‌کردند. عکاسی بود که کارهای عکاسی را مثل کار تاریک‌خانه به بیماران یاد می‌داد. یک گروه تئاتر بود که با مریض‌ها کار می‌کرد. یادم هست که همین گروه در فستیوال تئاتر آوینیون هم شرکت کرد. من هم با آن‌ها کار می‌کردم. مثلاً به آن‌ها می‌گفتم که با دست نقاشی کنید یا انگشتْ توی رنگ و از این‌جور کارها. دکترها و پرستارها کم‌کم ما را ول کردند و فقط دیوانه‌ها ماندند.

در این مدت، در مارسی تدریس هم می‌کردم. آن‌جا شاهد یک چیز جالب بودم: دانشگاه هنرهای زیبا شش نفر را مسئول کرده بود تا در منطقه‌های مختلف در مارسی به افرادِ آن جامعه هنر درس بدهند. یک اتاقکی بود و بچه‌ها از چهار تا سی‌سالگی برای درس گرفتن به آن‌جا می‌آمدند.

همچنان اکس‌آن‌پروانس بودم و دو سالِ هنردرمانی‌ام سرآمده بود که در سال ۱۹۸۵ با خانم اولم که هلندی بود آشنا شدم. یک سالی هم برای رفتن به آمستردام صبر کردیم، چون خانمم سفارش داده بود قبل از این‌که من به آن‌جا برسم، یک آتلیه روی بام خانه‌شان برایم بسازند. اتاقکی بود که من محفوظ باشم و بتوانم کار بکنم. به این ترتیب، دوباره خیالم از آتلیه راحت شد. در ۱۹۸۶، با هم راهی آمستردام شدیم. چهار سال در دانشگاه هنرهای زیبای آمستردام به کارم ادامه دادم.

من سه‌چهار سال بعد از ورودم به فرانسه، از نظر مالی مستقل شدم، یعنی دقیقاً موقعی‌که تغییراتِ رژیم در ایران رخ داد. پدرم به من گفت: «ما دیگر نمی‌توانیم پولی برایت بفرستیم.» دولت اجازه نمی‌داد، فکر کنم چون هنر می‌خواندم. من هم خیلی کارها کردم تا زندگی‌ام بگذرد. نگهبانی دادم. درس دادم. حتی در کارهای هنری کارگری کردم. خودساز بودم و به هر کاری دست زدم تا بتوانم به آن رفاهی که الآن دارم برسم. تقریباً همراه با شروع کارم، فروش هم داشتم. اکس‌آن‌پروانس که دانشجو بودم، با یک هنرمند فرانسوی که زنش سوئدی بود و در سوئد زندگی می‌کرد آشنا شدم. او گفت از کار من خوشش آمده و